من پذیرفتم شکست خویش را

پند های عقل دوراندیش را

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

میروم شاید حالت کمی بهتر شود

در نبودم غصه هایت کمتر شود

من پذیرفتم که قلبم ساده بود

در میان خدعه و نیرنگ افتاده بود

نیک میدانم که خوش رفتی ز دست

قلب نامردت همه درها را بست

ذره ای از برایم جا نداشت

این دل تو غصه ی ما را نداشت

من چه بیهوده شدم افسون تو

عاشق بی پا و سر مجنون تو

قلب من یک قلب ساده بود و بس

تو ولی هر لحظه در پی یک هوس

بازمــ   کوفتـــ                  ــــــ

آپ نکردنم دلیل بر خوش بودنم نیستــــــ

اونقدر اوضاع خرابه که نای نوشتنم ندارمــــــ

اه            ــــــــ

یکی هس خیلی دوس دارم بکشمش یا کلا خودش بمیره...

امشب ریــــــــد تو اعصابم باز...

میترسم بازم به سر حد سکته برسم