نفسم بالا نمیاد
هر روز دارم به مرگ نزدیک تر میشم
اما اصلا به فکر نیستم
مهم نیس
واسه نداشتن ندیدن هیشکی و نبودنم اصلا ناراحت نیستم
پشیمون میشن اونایی که الان هر روز دارن حالمو بدتر میکنن
اما به اونم راضی نیستم
اما من دوس داشتم عاشق بمیرم....
خب نشد...
قسمتم نبود....
چه خوبه که یه سال هم به عمرت اضافه شد... اما کاش بزرگ شی... من خیلی خستم.... دارم واسه هیچی تلاش میکنم... چقد واسه تولدت برنامه چیده بودم...همش باد هوا شد... شب فقط میخواستم بخوابی و فقط صدا صدای نفس کشیدنت باشه... چقد تو این روز منو رنجوندی... همش آرزو میکردم صدات ببره... مگه چقد توان دارم من؟ خیلی هستم.... از تو... از زندگی.... من همش دارم فیلم بازی میکنم... نه دوس داشتنی هس.نه عشقی و نه حتی علاقه ای. اونی نیستی که بخوام تو ظاهر هم که شده احترام بذارم...کسی نیستی که به احترامت ساکت بمونم...کسی نیستی که بخوام تحملش کنم... تو که میبینی الکی با همیم... پس چرا اذیت میکنی؟ تا کی تظاهر به خوبی کنم وقتی این همه اذیتم میکنی؟خستم کردی... اونقدی که از مرگ هم فراری نیستم.... دیگه از زیر قرآن رد نمیشم که مراقبم باشه... بذا تموم شه... فقط خلاص شم و برم تغاس چند سال زندگی سگیمو بدم... اینقد اذیت شدن.... نه... اصلا هیچی این همه ارزش نداره. این نفس خش دار من هرچی زود تر ببره بهتره.... من میرم تو بمون با خوشی هات.... همونطور که دوس داشتم خودم یه بار حس خوشبختی کنم....آرزو میکنم تو تا آخر عمرت آرزوی خوشبختی کنی...